نهالنهال، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 29 روز سن داره

نهال پرنسس کوچولوی من

شنبه 7 مردادماه 92

دختر قشنگم امشب برای افطاری شرکت مامانی دعوت بودیم. توی حیاط شرکت میز و صندلی چیده شده بود که خیلی محیط باصفایی شده بود. ساعت 7:30 بابائی اومد خونه و آماده شدیم و رفتیم شرکت مامان.اونجا تا همکارای مامان دختر ناز منو دیدیند حسابی ذوق زده شدند و داشتند تو رو میخوردند. تو هم با اون زبون شیرینت کلی براشون شیرین زبونی کردی و دل همه رو بردی هی لقمه میخوستی به قول خودت (نمه) و بعدشم می گفتی "ممنونم" و همه غش می کردند و یکی از همکارای مامان می گفت اگه قرار باشه خدا یک دختر مثل تو بهشون بده از خداشه که نی نی دار بشه. راستی عزیزم یکی از دوستای کلاست که دختر همکار مامان هم هست اومده بود "رز" البته تو بهش می گی "دز" شام خوردیم و تو هم یک کم شی...
7 مرداد 1392

سه شنبه 1 مردادماه

عزیز دلم امروز اولین روز مرداد و هوا بینهایت گرم شده ولی ماه بابائی هم شروع شد پس به گرماش می  ارزه. امروز آخرین جلسه کلاست بود و با آژانس رفتیم کلاس ولی چندتایی از دوستات نیومده بودن و آخرین جلسه رو پیچونده بودن./ خلاصه خاله المیرا دوباره کلی شعر گذاشت و ماهم چندتا عکس دسته جمعی ازتون به زور گرفتیم. شعرهای هرروزتون و خوندین و بعد هم کاردستی امروزتون هم فرفره بود که درست کردیم البته مامانی درست کرد./ بعدشم با همه خداحافظی کردیم و گفتیم که ما ترم بعدی را یک چندماهی دیرتر شروع می کنیم. بابائی اومد دنبالمون و سرراه هم رفتیم یک کمی خرید برای نهال عروسک کردیم و امودیم خونه و تو هم حسابی گرسنه بودی شام خوردی و کلی با هم قایم موشک با...
2 مرداد 1392
1